X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

عکس های به یادماندنی

یکی بود یکی نبود کور بشه چشم حسود

وعده پادشاه

یکشنبه 6 فروردین 1391 23:12 نویسنده: زهرا چاپ

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!

نظرات (1)
نام :
ایمیل (پنهان میماند) :
وب/وبلاگ :
متن نظر :
سلام دوست خوش ذوقم
سال نو مبارک
با سلیقه و خوش ذوق بمانید
با ترانه سال نو مبارک به روزم
به کلبه من بیایید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
سال نو شما هم مبارک...
ممنون از لطفتون...